فردا

امروز

وقتی کلاغ گفت

بر روی بام خانه ما: قارقار، قار

دیگر نمانده ماهی سرخی میان حوض.

مانند کودکی

با مشت های بسته خود، هر دو چشم ر ا

مالیده و سپس

بردیم، سر به چاک گریبان، گریستیم.

 

وقتی کلاغ بار دگر گفت: قار، قار

ملت...!

اینان تصویر ماهی اند

گردیده رسم، بر سر پاشوره های حوض

بردیم، سر به چاک گریبان، گریستیم.

اما

فردا

- وقتی که آن کلاغ

از ترس سنگ ها

تصویر ناگهانی پرواز خویش را

بر روی حوض، فرو ریزد -

بینیم ما

با هم هزار ماهی قرمز

در موج ها

رقصی شکوهمند را

آغاز می کنند.

 

آن گاه

بینیم ما

دیگر کنار حوض

آن ناامید خسته ی زهر چیز، نیستیم.

 

( کامبیز صدیقی )