آواز

آواز می خوانند.

دریا دلان را، وحشتی از خشمِ طوفان نیست.

بی واهمه از کف به لب آوردن گرداب ها

بر آب

پاروزنان، آواز می خوانند.

 

دریادلان، چون شیر می مانند

در قلب آنان وحشتی از ظلمت و باران و بوران

نیست

پاروزنان، آواز می خوانند.

امواج، در دریا

چون بردگان، در کشتی دزدان دریایی

به هم

زنجیر می گردند.

از شدت درد جگر سوزی، تو گویی باد

هر لحظه در فریاد می آید.

شاید که در فریاد می آیند

ارواحِ سرگردانِ آنانی که در اعماق دریا، دفن گردیدند.

اعماق دریا، مدفن دریانوردانی است

که نام پرآوازه ی آنان، هنوز ای دوست!

 در قلب ناپاک دزدان دریایی،

وحشت می اندازد.

 

بی واهمه از کوسه ماهی ها که در تعقیب شان هستند

دریادلان، با خنده ای شیرین به لب ها

همچنان با هم،

پاروزنان، آواز می خوانند.

 

( کامبیز صدیقی )