از دوست داشتن حرف می زنم (برای «طاهر غزال» شاعر)

آسمان چه آبی است

جان من! زمین چه سبز.

این زمان مرا

تا کرانه های لذتی غریب

خلسه ای، شبیه خلسه ی شراب می برد.

 

من که عاشق گل و نسیم و آفتاب و چشمه ام

من که بی قرار هر پرنده ام

در نهایت خلوص

با تمام مردم زمین:

-برادران و خواهران خود-

دوباره حرف می زنم.

 

این زمان مرا

پای یک درختِ توتِ جنگلی

آرزوی بوسه ای، به چهره ی شماست.

اشتیاق رجعتی به بی نهایتِ صفاست.

 

من زمینیم

سرزمین من

هر کجا که زیر آفتاب

- خاکِ هر کجا که آدمی است- هست.

 

ای تمام مردمِ زمین!

مرا برای دوست داشتن آفریده اند.

من یقین بدون عشق

من یقین بدون دوست داشتن

زنده نیستم.

 

از برای تو، برای او، برای دیگران

مثل آب

مثل آفتاب

مهربانیم به نسبتی مساوی است.

قلب من که مثل قلب یک پرنده می تپد

مهربان ترین قلب هاست.

من همینم و عوض نمی شوم.

 

من شکنجه می شوم

جرم من فقط همین که من زیاد فکر می کنم

پس

بعد از این

انتظار من

انتظار بدترین شکنجه هاست.

 

می روم دوباره

- هو!