پای سخن درویش

این طرف

قل قل سماوری بزرگ،

تخت و - روی تختِ قهوه خانه - چند مرد،

چند استکان چای.

آن طرف ولی فقط

درخت ها...

درخت ها...

درخت ها...

 

می توان حساب کرد

من

صاحب تمام سکه ام

صاحب تمام سکه ای که در کف من است.

 

مثل دلق کهنه اش چه پاره پاره است

ابرهای تیره در بسیط آسمان...

 

«حق» دوباره گفت و لب به گفت و گو دوباره باز کرد:

قصه را برای روز دیگری گذاشتم

چون گرسنه ام.

ای عزیز!

مثل برف

مثل سردیِ هوایِ دی،

خصم پابرهنگان مباش؛

مثل فقر

مثل احتیاج.

«هو» دوباره گفت و هر دو دست را به هم دوباره کوفت.

 

می توان حساب کرد

او در این زمان

نصف سکه ی مرا زِ من گرفته است.

ناگهان

در کنار من

یک غریبه موذیانه خنده کرد و گفت:

شاهنامه آخرش خوش است.