کامبیز صدیقی، آوای شمال، شماره 539، 27 آبان 1382، صفحه 7

 شعر «شب یلدائی»

ای که چون ماهِ شبِ چهارده را میمانی

چه شود بر سرِ بام آئی و نورافشانی؟!

خیره وقتی که شوم در تو، خودم را بینم

آفرین بر تو که چون آینه را میمانی

بی تو میلِ سفرم نیست به باغِ ملکوت

فیضِ این باغ به خوبانِ جهان ارزانی

غرق در بحرِ خیالِ تو شدم تا گردم؛

دور از شرِّ خیالاتِ بدِ شیطانی

بختِ برگشته ی من، باز سویم برگردَد

گر به سویم زِ قَفا روی تو برگردانی

زنده ام چونکه تَپد باز دلِ من از عشق

بهتر از این به جهان کرد کسی برهانی؟!

دردِ دل با همه گفتم به تو اما هرگز!

این حدیثی است مکرّر که تو خود می دانی

هر طبیبی که به بالین من آمد برگشت

دردِ عُشّاقِ ترا نیست یقین درمانی

تا نمُردم به وصال تو رِسَم من؟! حاشا!!

مُردن و وصل تو؟! هان...! کار به این آسانی؟!

عشق می کارم و دانم پی این کارِ شریف

از زمین می دَرَوَم دوستیِ جانانی

چشم در راهِ سَحر چند نشینم بر خاک؟!

شبِ یلدائیِ من! نیست ترا پایانی؟!