کامبیز صدیقی، آوای شمال، شماره 541، 11 آذر 1382، صفحه 7

شعر «گُل ها»

در جهان کاش دلی را تو مکدّر نکنی
کارِ خِیر ار نتوانی بکنی؛ شرّ نکنی!
بر زمین رسم وفا را زِ تو آموخته ایم
چه بدی رسم وفا داشت که دیگر نکنی؟!
دل به دریا زدنم رود می آموزد باز
آب راکد شدنم را تو مقدّر نکنی
فکر تسخیرِ زمین را همه گُلها دارند
خار و خس را به زمین چیره تو آخر نکنی
متبرک شده از مَقدمِ گُلها این باغ
جان گُلهای مرا زود تو پَرپَر نکنی!
جان چه باشد؟! تو یقین جان جهانی ای دوست!
بی تو ما زنده نباشیم تو باور نکنی...